امروز:دوشنبه, ۳۱ تیر
تاریخ انتشار:۱۳۹۷-۱۰-۱۷

“شلمچه ، « پروازگاهِ » غواصانْ و « مَعْبرگاهِ » تخریب چیان” به سَمْتِ آسمانیان

بخشِ سوم‌ : پایانِ مرحله ی اولِ آموزش و اعزام به پشت سدِّ «گُتوَنْدْ » جهت انجام مانورِ عملیاتی :

تقدیم به همه ي رزمندگان و بسيجيانْ ، شُجاع ترین نسلِ ایرانیان ، به ويژه غواصان و تخريب چيانِ مظلوم كازرون و لشکر ۱۹ فجرِ فارس

به قلم امان‌اله دهقانفرد؛

بخشِ سوم‌ : پایانِ مرحله ی اولِ آموزش و اعزام به پشت سدِّ «گُتوَنْدْ » جهت انجام مانورِ عملیاتی :

جمعه ۱۳۶۵/۷/۱۱ قبل از اذان بلند شدم ، فرماندهان دستور دادند چادرها را جمع آوری کنیم ، اتوبوس ها برای انتقال آماده بودند ، اگر چه ترکِ این منطقه سخت بود اما ضمن خداحافظی با دیگر دوستان ، پادگان را ترک و به طرفِ محلِ جدید حرکت کردیم . در بین راه به اصرار بچه ها ! ۳۰ بستنی گرفتم و بین اون ها تقسیم کردم . شهرهای اندیمشک و دزفول را پشت سر گذاشته و هنگام اذان ظهر به مَقَرِّ جدید وارد شدیم . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدا زدند :« برادران به خط شوند » ، بلافاصله هم با تحویل اسلحه ی کلاش و ۱۵ فشنگ برای تیر اندازی به میدانِ تیر مراجعه کردیم . پس از نماز مغرب بود که آقای حاج نصیری [ مسئول آموزش گردان ] حدود یک ساعت برای رزمندِگان صحبت کرد وگفت :« طبق صحبتی که حاج نبی رودکی داشته اند ، ما باید تقسیم می شدیم و هر یک از برادران به جاهایی که نیاز است بروند ». در ابتدا نام چند نفر از غواص ها را خواند ، وقتی به نام من رسید گفت :« برادر امان اله رمضان فرد » ! ، گفتم : دهقان فرد ! ، . در عین حال از ما خواست که به بیرون از جمع نیروها برویم . سپس خطاب به من گفت : آیا تا به حال فرماندهی کرده ای ؟ گفتم : نه ، ولی قبلا به عنوان معاون گروهان در جبهه حضور داشته ام . در هر حال « تقسیم بندیِ » نیروها تا ۱۰ شب به طول انجامید . ایشان مجددا اظهار داشت :« ان شااله عملیات نزدیک است و هر یک از ما برای عشق و علاقه ای که به امام حسین ع و شهادت داریم ، نزدیک است که به آرزوهایمان برسیم . برادران ! ما نمی خواهیم آسیبی به شما برسد چرا که الان اسلام محتاجِ شماست ، آن برادرانی که قبل از عملیاتِ والفجرِ ۸ سه ماه با ما آموزش می دیدند و‌ سپس در همون عملیات به شهادت رسیدند ، همه در ذهنِ من حاضرند ، ممکن است بعضی از شما به شهادت برسید ، بعضی هم معلول و یا اسیر ، اگر به شهادت رسیدید ، مُرَبی ها و دیگر دوستانتان را فراموش نکنید ، برادران ! هر فردی که از ما بدی دیده ، همین الان قصاص کند ، حالا نمی خواهد در جمع این کار را انجام دهد بلکه بعدا بیاید قصاص نماید و یا هم ببخشد ، ممکن است چند شب دیگر تا عملیات باقی نمانده باشد ، هر کَسی « بدی » از دیگری دیده حلال کند ، خودتان در چادرتان با هم خوب باشید ، ارتباطِتاٰن را با خدا قوی کنید ، دعاهایتان را خوب بخوانید و اگر گناهی کرده اید از خدا طلب آمرزش نمایید ».
در تقسیم بندی ، من در « دسته ی سوم » قرار گرفتم ولی بچه ها معتقد بودند که قرار نیست افرادِ این دسته در عملیات مشارکت داده شوند لذا اعتراض دوستان موجب شد تا یکی از مُرَبیاٰن ، برادر « احمد شیخ حسینی » ، قَسَم یاد کند که فرقی بین نیروها نیست و همه « خط شِکَن » خواهند بود . البته در این بین برادر « طالبِ لاریان » ، که فرزند شهید است و تنها ۱۵ سال سِن دارد خطاب به مربی گفت :« برادر ! اگر مرا در فُلان دسته نیندازید ، شب عملیات می روم پُشتِ خاکریز عراقی ها و راهِ عبورت به کربلا را می بندم ! ».

آغازِ اولین مانور عملیاتی :

یک شنبه ۶۵/۷/۱۳ . ساعت هشتِ شب برای انجام اولین ماٰنور ، سوار بر قایق های کوچک موسوم به چینیکا گردیده و پس از پیمودن مسیری طولانی ، وارد راه عبوری شدیم که از میان نی زار ها تعبیه شده بود ، مسئول دسته ی ما ، برادر حسامی ، چگونگیِ حرکت در آب و خفه کردن سنگر های دشمن را توضیح داد ، سپس به ۲ تیمِ کوچک تر تقسیم و من هم به عنوان مسئول یکی از این دو تیم معرفی و ضمن عبور از موانعِ متعددِ معروف به « هشت پری » ، سیم های خاردار و.. جلو رفتیم ، در همین لحظات بود که عملیات با رمز مقدس « یا مهدی » عج آغاز و نیروهای ما با شجاعت تمام اقدام به تصرف سنگرهای دشمنِ فرضی نموده و پس از پاک سازی منطقه ی عملیاتی ، البته با خرما ، کیک و شیرینی توسط برادران واحدِ تدارکات مورد پذیرایی قرار گرفتیم !.

ارایه کارت شناسایی و‌ پلاک های گردن آویزِ فلزی و آخرین توصیه ی مسئولین واحدِ تعاون لشکر :

ساعت ۳ بعد از ظهر امروز دوشنبه ۶۵/۷/۱۴ مسئول پرسنلی گردان ، کارت و پلاک هر کدام از غواصان را تحویل و بعد از اتمام کار ، فرمانده تعاون لشکر هم ضمن بیان تذکرات مورد نظر اظهار داشت :« در صورت شهید شدنِ دوست و یا همراه در عملیات ، نباید خبرِ آن به خانواده هایشان منتقل سود ، پلاکِ شهدا را حتی الامکان همراهتان به پشت منطقه ی عملیاتی منتقل نمایید و اگر اسیر شدید هنگام فیلم برداری سرهایتان را بالا بیاورید تا مورد شناسایی قرار بگیرید و از عوض کردنِ پلاک هایتان با یک دیگر خودداری ».

اعزام به منطقه ی عملیاتی :

پنج شنبه ۶۵/۷/۱۶ : شبِ قبل اعلام کرده بودند که اثاثیه و ‌لباس هایتان را تحویلِ واحدِ تعاون لشکر بدهید و‌ لباس غواصی ، اسلحه و‌ تجهیزات نظامی را در گونی بگذارید و‌ هر لحظه منتظر حرکت باشید . صبح که شد سوار بر اتوبوس عازم منطقه ی عملیاتی ای شدیم که نمی دانستیم کجاست ؟ از میانه ی چندین شهر عبور کردیم و به یکی از مقرهای نظامی رسیدیم . پس از اقامه نماز ، ادامه ی مسیر را با سوار شدن بر کمپرسی های باربری پی گرفتیم و‌ نزدیک غروب واردِ جزیره ی مجنون شده و کناره ی انبوهِ « نی زار » ها از کمپرسی ها پایین آمدیم . صدای شلیکِ گلوله های توپ و خمپاره و تیرهای موسوم به « رسام » لحظه ای قطع نمی شد و به همین دلیل فرماندهان دستور دادند که از خوابیدنِ دست جمعی خودداری نموده و از هر کاری که موجب حساسیت دشمن و اطلاع از حضور ما در این منطقه می شود خودداری کنیم .

آخرین توجیهات قبل از عملیات ، تحویلِ تجهیزات مورد نیاز و تشریح منطقه ی عملیاتی :

جمعه ۶۵/۷/۱۹ : امروز صبح مسئول دسته ، ضمن جمع کردن بچه ها ، آخرین توصیه ها را ارایه داد و گفت :« برادران ، امروز تجهیزات ، سلاح ، نارنجک و همه ی وسایلی که برای عملیات مورد نیاز است را تحویلمان خواهند داد . به نظرم دیگر لازم نباشد پیرامون مساله ی سکوت ، حرکت به طرزِ صحیح ، سوار و پیاده شدن از قایق و بَلَم و … مطالب را تکرار کنیم ، عملیات نزدیک است ، حالا امشب باشد یا فردا شب ؟ معلوم نیست . بیش تر قرآن بخوانید ، با هم صمیمی باشید . این کاری که می خواهیم انجام بدهیم خیلی سخت است ، مَگَر خدا کمک کند ، در عین حالی که آسان هم هست ! . ایشان سپس کروکی [ نقشه ی عملیاتی ] را از روی نقشه توضیح داد . بر اساس برنامه ی صورت گرفته ، دسته ی ما بایستی از قسمتِ مرکزیِ منطقه ی عملیاتی وارد و ضمن تصرفِ اولین خاکریزِ مُستَحکمِ دشمن ، به سمت سنگرهای آنان پیش روی و یک جایگاه تانک به همراه تجهیزات مربوطه را نیز منهدم نموده و راهِ ورودِ نیروهای پیاده و خُشکی را باز نمایند . صحبت های فرمانده که به این جا رسید ، پیشنهاد کردم رو به قبله بنشینیم تا سلامی به مولایمان اباعبدالله ع داشته باشیم . با اولین « السلام علیک یا اباعبدالله » گریه بچه ها بلند شد و سپس صدای آنان فضای مَقَر را فرا گرفت ، در حالی که مراسم پایان یافته بود اما به دلیل پیدا شدن حالت معنوی ویژه و خوب ! ، دِلَم نیامد از این وضعیت خارج بشوم لذا با همون چشمان اشک بار ، در گودال کوچکی که کنارِ سنگر بود نشستم و آخرین وصیت نامه ام را نوشتم . احتمال این که امشب عملیات‌ صورت گیرد وجود دارد و چون فرصت ها به سرعت در حال سپری شدن بودند ، روی پُل شناوری که نزدیک سنگرمان بود رفتم و « غسل شهادت » را هم به جا آوردم . صدای غُرِّشِ گلوله ، خمپاره ها و شلیکِ توپ خانه ها ، فضای سنگین و‌ پُر مخاطره ای را بر منطقه ی عملیاتی حاکم کرده و احتمالا « آتشِ تهیه ای » که مرسوم است قبل از آغاز عملیات ها و با هدف انهدامِ سنگرهای کمین و محل های استقرارِ تجهیزات و‌ نیروهای دشمن صورت می گیرد ، شروع شده است .

قسمتی از وصیت نامه :« درود بر آنانی که یتیمی را مُتَحمِّل می شوند و‌لی تنهاییِ اسلام را تحمل نمی کنند ، سلام بر جوانان و‌ نوجوانان ، که می دانم پاسدارانِ انقلابند ، آن هایند که باید نسل آینده ی این مرز و‌ بوم را تربیت و‌ بزرگ نمایند . سلام بر خانواده ام که زحمت کشیدند و‌ چند صباحی این پیکرِ ضعیف ، که از چند استخوان ، پوست و‌ گوشت ساخته شده است را به بزرگی رساندند ولی در هنگامه ی ثمر دادن ، جسمش در جهان خشکید اما درختِ ریشه داری را در آخرت برای خودش خرید …. » .

ان شااله ادامه دارد …

امان اله دهقان فرد
۱۳۹۷/۱۰/۱۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.